زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهر شام
من زینـبم که میشکنم پشتِ زور را بر باد میدهـم ز تو کـاخِ غـرور را اعـلام میکـنـم هـمۀ شـهـر بـشنـونـد بــایـد ادب کـنـیـد یــزیـد شــرور را من زیـنـبم که گـشته اسیرم بِلاد شام آنم که جـبـرئـیل ز من گـیرد احترام مـن زادۀ بـتـولَـمـو تـو هِــنـدهزادهای شـأنم نبـود اینکه شوم با تو هـمکـلام رنجم نداد راه عـبور و مسیـر سخت رنجـم نـداد طـعـنۀ اغـیار تیـرهبخـت رنـجـیـدهام که رأس عـزیـز بـرادرم در بین تشت باشد و جای تو روی تخت آشـفــتـهام نـکـرد هـیـا هــوی دردهـا خسته نـگـشـتـهام نـفـسی از نـبـردها اُفّ بر زمانهای که ز عدلش زن یزید در پشت پرده باشد و من بین مردها نَسلت بریده باد که اسلام را فروخت دستت شکسته باد که جز کینه را ندوخت از بسکه چوب را به لب پرپرش زدی رومی دلش شکست دلِ تو ولی نسوخت با خیزران که بر لب عطشان نمیزنند لطمه به زخـمهـای فـراوان نمیزنند جـام شـراب در بر قـرآن نـمیبـرنـد قاری که خواند چوب به دندان نمیزنند رویت سیاه باد که در محضرِ حسین طعنه زنی به موی سپـیـد سَرِ حسین من دیـدهام مـقـابل چـشـمـان این پدر صدپاره بود جسم عـلی اکـبر حـسین ناموس خویش جا به نهانخانه دادهای ما را مکان به گـوشۀ ویرانه دادهای ما دخـتـران آل عـلی را عـبـورمـان از لابـه لای مجـلـس مـردانه دادهای |